بَرَهوت
من از شعری ام
که گاه
بیگانگان میرقصند
دست به دست.
کجا میروم که میکند کسی
دیگری را
صدا؟
بار ِ اعصار
نمیتوانم که پاک نکنم
برادههای آهن از چشمهای ما چکه میکند
نه فقط صدای من گرفته است،
که در قدمهایشان قلب زمین
از آغاز
پیرگونه.
میگفتیم یک بار هزاربار نمیشود.
میگفتیم ما را مشغول میکنند.
میگفتیم
میشنیدیم
میگفتیم
و صدای نیما در فاصلهها بند آمده بود.
ناشناسی
دوباره از آغاز
شبهای گرینویچ را جریحه میانداخت.
صدای قدمهای پیرمرد "در تمام طول شب" ادامه داشت
شب کوتاه نبود
میرفت، تا در زمین فرو برود.
یک قواره گرم
سری را که گیج میرود چه میبندند؟
این جمجه را دست به دست کنید
به یک about me ِ فیسبوک برسد
بگذارید
کسی خیال مهتاب و گل مریم را
به حروف مقدس ِ چاپی
هدر بدهد.
سری که دستی به فریاد میآورد،
سری که از سرهای شکستهی دیگر بلند میشود،
این سر ِ سودایی ِ سپیدمو را
کجا سر به نیست میکنند؟
یک نفر
در چاشتگاه فراخ
مردم کوچه را به اهل و عیالشان
قسم میدهد.
یک نفر از آب گلآلود،
ماهیهای طاعونی میگیرد.
یک نفر از دست مملکت سهرابهای کشته به دست پدرهای ژپتو
فرار میکند.
یک نفر دربهدر از ما آدمهای تا شکم مشکوک،
سراغ سر گمشدهاش را میگیرد.
و هیچکس
بیکارتر از دزد عروسکها نیست.
هیچکس موبایلش را هر ثانیه بی فکر قبض، دنبال نمیکند.
کسی شاید،
دنبال مجوّزی برای داعیه داران بیسر است...
سری را که گیر هزار هوای آلوده است،
سری را که از دستمالِ از 9 تا 90 سالگی خسته است،
سر ِ فاطی بیتنبان را چه کار میکنند؟
یک بار دم غروب،
یک نفر احتضارش گرفته بود.
اصرار داشت:
جان مادرتان!
گرانی کاغذ است، شعر بلند نگویید
از ما خواست اسمسهای گوشیش را که همکارها دادهاند
در یادمان ِ مرگش،
انتشار کنیم.
از او خواستم
مصدرهای عربی را با خود به گور نبرد.
از او خواستم با دوستان ِ من آشنا شود.
به او گفتم ما عدهای تنهای بیهمیم
که شبها از پنجره به دیوار خانهی روبرویی
نگاه میکنیم
به او گفتم ما نسل حرفشنوییم، همهچیز را برای ما تعریف کردهاند.
او اما سرش به تنش گران شده بود
سرش که نه سبز بود
نه بوی بد میداد.
مادرم هر روز
زبان مرا از حلق بیرون میکشید
برای زبان من ریکای مخصوص خریده بود.
ظهر که زبان روی بند رخت میخشکید،
من به خدا، عروسک ِ تقلبی و پدرم فکر میکردم.
بیزبان با زبانبسته
خیلی فرق دارد.
من ادبیات خواندم تا به جهانیان
ارمغان ِ فحش و ناسزا بدهم.
و بفهمم که ارغوان را به نام خودش صدا بزنم
و مبینا را
و رومینا را
و تینا را - که از راه رفتن بر بلندای ده سانت خسته شده بود -
ادبیات
اما مرا نخوانده است.
من که نخواندنم، به قیمت یک عمر خوابهای تلخ تمام میشود
و سلولهایم
تازه سر پیری
به بستن ِ یک عقده
بسیج میشوند.
سرم را با دو دست گرفتم و از درگاهی که دوزن با کتابهای خیلی خشک،
باران را سگدویده بودند،
برخلاف مسیر پسیانی
به تختخواب دور زدم.
قاتل به صحنهی جنایت بازمیگردد.
هر شب برای من
واقعیتی بیخاطره
تکرار شده است.
انگار حضور مسلمی
نرسیدن مسیج در وقت ِ وداع
و قطعی تلفن در روزهای عزاداری را
توجیه میکند.
سرم حضور دارد.
دزدیده
نادزدیده
بریده یا متصل
این را هر فیلسوفی،
تأیید میکند.
باران است،
به محض اینکه به خانه رسیدهام.
سرِ گمشده
در این وانفسا،
کاش پناهی،
شیروانی ِ آرامی
پیدا کند.
امروز که هر کلمه زندانی است
سکوت کلّهها
چند دقیقه
بهتر است.
"بی خونریزی،
سر شما را تسخیر میکنند"
5/بهمن/90
-هنوز- زاخار ِ معمولی
برای دیروز، برای 9 بهمن، برای مهسا و برای کسی که نیست.
درختها کوتاهند.
آینه
-بی نادختری-
بر من طغیان کردهاست
هفت در ِ خانه، نیمباز
-نمکی در خواب-
هیچ کدام را نمیزنند.
باغ، خانقاه خرابهای است.
تو
-به هرحال-
رفتهای و صوفیان،
به عرعر هیچ خری
لب نمیزنند.
این روزها
در خواب تلویزیون نگاه میکنم.
حضورت برفکی است
که خاطرهی شبکههای کودک را
پیش میکشد.
من چقدر از تمام شدن میترسیدم...
9/بهمن/90
خشت اوّل: کژدار و مریز
اتاق
پر از خفاشهایی است که صداقت آدمیزاد را تهدید میکنند.
با فرقی از هم شکافته،
احساس میکنم چیزی را فراموش کردهام.
توصیهی من به اتاقهای کوچک،
تنهایی است.
- او غلّوغش -البتّه سرمایه و صدا- را نابود میکند.-
نظرات ()